تبليغاتX
.

...آخه من نمي دونستم كه قرار است اينجا هم بيائيم .

از اهواز كه بيرون مي آمديم فكر مي كردم كه سفرم به مناطق تموم شده و تا سال ديگر قسمت نمي شه كه عقده دلم رو وا كنم . براي همين تمام غصه هاي دنيا رو ، روي دلم احساس مي كردم كه سنگيني اون آرزوي مرگ رو برايم به ارمغان داشت .

حالا قدر اين منطقه رو بيشتر مي دونستم .

با آرامش خاصي كه هيجان ديدن اين منطقه رو پشت خود مخفي نموده بود اشك مي ريختم و شكر خدا مي كردم كه توفيق ديدن اين منطقه رو به من داد .

از كنار تانكها و ادوات جنگي منهدم شده كه مي گذشتم نا خود آگاه صداي گريه ام بلند شد . ديگه حال خودم رو نمي فهميدم .

از رفقايم فاصله گرفتم و به تنهايي شعر معروف ، كجائيد اي شهيدان خدايي .... رو زمزمه مي كردم و اشك مي ريختم .

مثل اينكه اصلا توي اين دنيا مادي نبودم . حالتي داشتم كه توصيف شدني نبود .

لحظه اي بود كه فكر مي كردم با شهدا رابطه اي پيدا كردم و وجودشان را حس مي كنم . لحظه اي نو و فرامادي .

اين حالات به خاطر آن بود كه مردان خدا به خاطر خدا در راه خدا بدون هيچ چشم داشتي با اقتدا به شهداي كربلا قدم برمي داشتند و گويا در ركاب اباعبدالله الحسين مي جنگند .

چنين افرادي با چنين تفكر و محوريتي از هر كجا كه گذر مي كردن و يا در آنجا شهيد مي شدن . آنجا را تا ابد متمايز از ديگر ديارها مي كردن و حالت خاصي به آنجا مي بخشيدن .

كساني كه با عشق الهي و مهر ائمه مي رفتند صفاتي داشتند كه همچون جواهرات ناياب ارزشمند بود و در تاريكيهاي اين دنيا همچون چراغي روشنگر راهشان بود . همين طور كه الان همچون چراغي نوراني روشنگر راه و مسير ما هستند و ما را از گمراهي و ظلمت نجات مي دهند . اين صفات ارزشمند هر پير و جوان و هر زن و مردي را جذب مي نمود .

آنها گر چه به ظاهر از پيش ما رفته اند و چيزي جز مزارشان و گفتار ارزشمند و اعمال شايسته شان براي ما نمانده اما ياد و خاطه دلاوريها و رشادتهايشان كه پيروزي مي آفريد تا ابد در ذهن ما زنده و جاويد خواهد بود .

عده اي از شهدا جاويد الاثرند يعني حتي مزاري از خود به جاي نگذاشته اند و خانواده هايشان از آنها بي خبرند .

آنها كه نخواستند جسمشان برگردد و طالب فناي كلي در راه خدا بودند همه را مات و مبهوت افكارشان كرده اند . و فقط مطالعه دست نوشته ها و وصاياي آنها و يا ديدن همرزمان آنها تا حدي پرده از چهره خدائي و فرامادي آنها بر مي دارد . و آنها را به ما مي شناساند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:35  توسط حق  | 

 روی برخی از لباس ها ؛ آرم هايی وجود داره که معنی آنها را نمیفهمیم یا از آن بی اطلاعیم

اگر تحقیق کنیم بدست مي آوريم كه هر كدام آز آنها حاوي معنا ومفهومي خاص هستند كه تداعي اعتقاد و يا پايه و اساس يك تفكر انحرافي هستند كه بدين شكل سعي در تبليغ و جذب نيرو براي خويش نموده اند.

لذا چند عکس از این آرم ها در ادامه مطلب گذاشته شد تا به نوعي پرده از اين راز شوم ومخوف برداشته شود

ما معمولا با نگاه اول متوجه مورد خاصی نمیشویم ولی اگر دقت کنیمبه اين مطلب پي ميبريم كه ، جاهلانه تبلیغ یه گروه منحرف رو بعهده گرفته ايم و چه بسا با تعريف از اين لباس در اماكن مختلف ، بسيار خوب  نقش يك مبلغ را پياده كرديم ،مبلغي كه ناخواسته وجاهلانه به اين دام گرفتار شده ودرجهل مركب خود احساس گناه وعصيان را بهيچ وجه ندارد.

یکی ازاين فرق كه از اين ترفند بهره مي برد همین فرقه منحرف و ازخدا بيخبر شیطان پرست مي باشد كه بر بينايان اين امر لازم مي باشد تا نابينايان را از خطر سقوط در چاه نجات دهند .

معانی زیر توضیح چند تا از نماد های شیطان پرستی است که به وفور روی برخی از لباس ها مخصوصا قشر جوان جامعه دیده میشود وعکس اون توی ادامه مطلب موجودمی باشد.

ستاره 5 پروانه : در جادوگري استفاده مي شود و براي آنها نشانگر عناصر آب ، خاك ، آتش و روح اطراف آنهاست .

 بافومت : اين خداي شيطاني و علامت شيطاني اش كه به عنوان شناسه روي ماشين هواداران زده مي شود ، در جواهر فروشي ها هم زياد است . رسم شده سنگ تراشان بر دل سنگ آن را بتراشند تا خانه ي مريدان بي علامت نماند .

 ستاره 6 پر : اين ستاره داوود نيست بلكه يكي از رايج ترين علايمي است كه در نيروهاي شيطاني و جادو از آن استفاده مي شود .

 آدجت : اين هم علامت لوسيفر ( پادشاه جهنم ) ، اشك زير چشم هم نماد محيط  محزون و افسرده ي اطرافش است .

 ستاره 5 پر وارونه : در مراسم مخفيانه جادوگران براي احضار ارواح شيطاني استفاده مي شود . شكل ظاهري اين ستاره براي شيطان پرستان به صورتي است  كه 2 راس ستاره به طرف بالاست . در اين نشانه شيطان مهم نيست دايره اي  دورش باشد يا نه .

آنتوان لاوي بنيانگذار كليساي شيطان است .

 لاوي 11 قانون شيطاني را وضع كرد و با اينكه نظام نامه اي اخلاقي نيست ولي  راهنمايي هايي كلي براي زندگي شيطان پرستي ارايه كرئه است .

 اينها چند نمونه از اين قوانين است :

 1. اگر مهمانت مزاحم توست ، با او بدون شفقت و با بي رحمي رفتار من .

 2. اگر از جادو به طور موفقيت آميزي براي كسب خواسته هايت استفاده كرده اي ، به قدرت آن اعتراف كن . اگر پس از به دست آوردن خواسته هايت قدرت جادو را نفي كني ، تمام آنچه به دست آورده اي را از دست خواهي داد .

 3. وقتي در سرزميني آزاد قدم بر مي داري ، كسي را آزار نده ، اگر كسي تو را مورد آزار قرار داد ، از او بخواه كه ادامه ندهد ، اگر ادامه داد نابودش كن .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:51  توسط حق  | 

...البته از زماني كه به قصد اين مناطق سفرم رو شروع كردم حال عجيبي داشتم كه برايم تازه بود و هر لحظه با قطرات اشكي زيباتر مي شد .

آنجا با تمام سرزمينهايي كه رفته بودم فرق داشت . اونجا خانواده ام را فراموش كرده بودم آنقدر كه دوست داشتم همانجا ماندگار بشم .

وقتي چشمم به خاكريزها و بعضي آلات جنگي منهدم شده مي افتاد دلم مي لرزيد و لبم خود به خود شروع به زمزمه حسين حسين مي كرد . آرزوي رفتن و شهادت بر قلبم خطور مي كرد و من رو از خود بي خود مي كرد .

اون وقت بود كه بعضي جملات شهدا و نيز جانبازان برايم رنگي تازه  مي گرفت و به عبارتي معنا مي شد .

واقعا رويايي بود وباور نكردني . احساس غرور و بزرگي مي كردم . آخه هميشه دوست داشتم مثل اونا باشم حالا اومده بودم به جايي كه جاي پاي آنها و مقتل آنها بود .

در اولين سفري كه به مناطق جنگي رفته بودم به دلايلي توفيق ديدن هويزه و شلمچه و چند جاي ديگر از من گرفته شده وقتي بر مي گشتيم درست حالي داشتم شبيه به حال برخي از شهداء كه در خاطراتشان بعد از برگشت از عمليات آنهم با سلامتي يادآور مي شدن . اينكه چرا ديگر دوستان من توفيق داشتند و شهيد شدن و من ماندم چرا من لايق اين رحمت الهي نبودم ؟

چرا من .... ؟. چرا من ؟

و صد چراي ديگر كه همچون سوهاني روح انسان رو آزار مي داد .

اون زمان تا ساعتها فكرم مشغول همين پرسشها بود . وگر نه بي صدا و بغضي كه كرده بودم داشت مرا خفه مي كرد آرزو داشتم بميرم ولي با اين حال به منزل برنگردم .

واي اگه ازم بپرسن شلمچه رفتي چي بگم ؟

اگه بگن فكه چه جور بود چي جواب بدم ؟

اگه سئوال كنن طلائيه چه كار كردي چه حرفي دارم كه بزنم ؟ توي همين افكار غرق بودم كه ناگهان خوابم برد . بعد از مدتي كه اتوبوس توقف كرد . خودم رو داخل منطقه عملياتي فتح المبين ديدم . باورم نمي شد . نمي دونستم از  خوشحالي بخندم يا اشك بريزم ...

(ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:53  توسط حق  | 

.... بارها مي نشستم  و فكر مي كردم كه آنها كه بودند ، چه كردند ، براي چه رفتند ، كاش با آنها بودم و كاش با آنها مي رفتم ............

تو همين لحظه يك سوالي قافل گيرم مي كرد كه هميشه جوابي جز سكوت در مقابلش نداشتم و اون سوال اين بود كه واقعا اگر با اونها همسفر بودي ، آيا مي رفتي ؟

آيا مثل اونا فكرمي كردي ؟

راستي مگر چه جور فكر مي كردن ؟

جواب اين سئوال آخر رو از وصايا ونيز از صحبت هايشان تا حدي فهميده بودم و فقط سوال مربوط به خودم رو نمي دونستم و اونهم تا همچون موقعيتي پيش نياد عيار من مشخص نمي شه . فكر اونا اين بود كه بايد جسم و جان آدم فداي دين و مقدساتش بشه ، اين كه همه چيز آدم و حتي عزيزترين چيز او در اين دنيا در راه خدا براي خدا فاني بشه تا اونوقت ارزش پيدا بكنه .

اونا براي دفاع از دين ، وطن و عقيده شان جان خود را در كف اخلاص مي گذاشتن و با رهبري شير مردي به دشمنان خدا و دين و وطنشان مي غريدن .

شهيد همتي مي فرمود چه بكشيم چه كشته بشيم اگر اخلاص داشته باشيم پيروزيم ، اگر براي خدا باشه ارزش داره .

واقعا اين طرز تفكر امثال اين سردار شهيد بود كه دشمن  رو كلافه كرده بود و وادار به عقب نشيني مي كرد . اين سلاح آنها بود كه در مقابلش ، پيشرفته ترين سلاحهاي دشمن ناكارآمد بودن . اين روحيه اخلاص و شهادت طلبي تا ابد مثل و مقابلي ندارد .

هر وقت احساس دلتنگي مي كنم ياد اونا مي افتم. موقعي كه به مشكلي بر مي خورم كه از مقابله با اون عاجز ميشم ياد شهيدان مي افتم و به حالشون غبطه مي خورم .

با خودم ميگم اگه اونها الان بودند با اون معنويت و روح بزرگ از پس اين مشكلات و ناهنجاريها بر مي آمدن . آخه اونا بسيجي بودن يا همچون سرورشان حسين در مقابل مشكلات قيام مي كردن و تا پاي جان مي ايستادن و يا همچون امام حسن مصلحتا صلحي مي كردن كه پايه گذار قيامي حسين باشد . آن وقت با آن صبر و حوصله و متانتشان در برابر سختي ها مي ايستادن و پيروز مي شدن .

اولين بار كه رفتم مناطق جنگي ، اصلا باور نمي كردم كه به جايي پا گذاشتم كه مردان خدا پاي گذاشته بودن . به جايي آمدم كه آنها از جان خود گذشته و با دلاوريها و رشادتهايشان ايستادگي مي كردن در همين لحظه اشكم سرازير شد...

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:42  توسط حق  |