تبليغاتX
.

 ...ماشين هاي حامل پیکر پاک شهداي تفحص شده رسيدن ومردم به استقبال اونا رفتن

بيش از 10 ماشين بودن كه آراسته به گل وپرچم سه رنگ ايران بودند.

بالاي هر ماشين دوتا سرباز بودن كه با احترام نظامي ايستاده بودن...

درهمين حين يه پير زن رو ديدم كه به زحمت خودش رو به اولين ماشين رسوند و از سربازي كه روي اون ايستاده بود سؤالي پرسيد و رد شد از ماشين دوم هم همينطور و سوم وهمچنين چهارم...مشتاق شدم ببينم چي ميخواد؟ چي ميپرسه؟

رفتم جلو ديدم به سربازه ميگه : مادر از جونيت خير ببيني 18 ساله از سومار نداري ...سربازه جواب رد داد

رسید به ماشين بعدي ....پشت سرش ميرفتم به يكي ديگه ميگفت : سواد ندارم ننه 18 ساله از سومار نداري ...سرباز گفت نه مادرم

مادره گفت الهي ننه قربونتون بره همتون مثل بچه من هستين!!!

اشك جلو چشام رو گرفته بود خواهرم رو صدا زدم اومد جلو گفتم ببين اين پيرزن رو...

مادره به آخرين ماشين گفت : پيرشي ننه 18 ساله از سومار نداري...

با جواب رد سرباز آخرين ماشين اميدش نا اميد شد...

برگشت كه بره جمله آخرش اين بود:...ننه اصغر اومدم اينبارهم نيومدي كه...

ننه اصغر پاهام ديگه جون نداره كه بيام...

يه لحظه فقط صداي گريه خواهرم رو شنيدم كه توي بغل پيرزن  زار ميزد و منم ديگه نتونستم طاقت بيارم ...

يادمون رفته بوديم كه ماهم اومده بوديم دنبال 26 ساله از شلمچه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 13:19  توسط حق  | 

...در يكي از جلساتي كه ذكر فضائل شهدا جاويد الاثرها مي شد حرفي شنيدم كه در عمق جانم نفوذ كرد و مرا دگرگون كرد .

آنقدر مجذوب گفتار آن شهيد شدم كه تا چند روز مات و مبهوت بودم و آن گفتار اين بود كه اين شهيد مفقود الاثر قبل از شهادتش خواسته اش اين بوده كه نشاني از او باقي نماند . وقتي از او مي پرسند كه چرا چنين خواسته اي داري؟ در جواب مي گويد دوست دارم همچون مادرم زهرا كه قبرش مخفي است من نيز بي كوي و نشان باشم .

آري اين افكار و گفتار ، رمز پيروزي ما مقابل دشمن تا دندان مسلح بود كه از سوي ديگر قدرتها حمايت مي شد .

هر كس كه بخواهد دليل پايداري و ايستادگي و رمز موفقيت و پيروزي ملت بزرگ ايران را بداند بايد يك ، در عقيده و دو در وصيت نامه شهدا و گفتار جانبازان جستجو كند تا به حق به خواسته اش برسد .

مرداني كه مرگ را حق و شهادت را افتخار مي دانستند . و بدون ترس از گلوله با عشق حسين سينه خود را مقابل دشمن براي خدا ، براي دفاع از دين و براي دفاع از وطن و ناموس خود سپر مي كردن و هيچ سلاح پيشرفته اي نمي توانست آنها را از پاي درآورد و مانع از رسيدن آنها به هدفشان شود .

جانباز شيميايي مي شناسم كه جند تركش هم در بدنش وجود دارد و برادر شهيد هم هست . تقريبا هر هفته زيارتش مي كنم چون جلسه اي در منزلش برگزار مي شود . برخي مواقع مي بينم كه بسيار سخت نفس مي كشد و از كپسول هوا استفاده مي كند . ايشان از يكي از رفقا همرزمهايش در مشهد براي جمعي خصوصي تعريف مي كرد كه از حالت آن جانباز متاثر و از طرفي روحيه مثبت گرفتم

ايشان مي گفت : اين جانباز حدود 20 سال داشته و مجرد بوده  كه به جبهه رفته است در اواخر جنگ عراق از سلاحي استفاده مي كرد كه نرسيده به زمين منفجر مي شد و تا شعاع 500 متر را در اطراف در بر مي گرفت . بعد انفجار تيغهاي تيز بيرون مي آمد كه بعد از داخل شدن در بدن يا هر جايي مثل چنگه اي دو طرفه باز مي شد كه براي خارج كردن آن بايد چندين سانتي متر از هر طرف را بشكافيم و از داخل گوشتهاي جراح خورده دربياوريم . اين رفيق ما بعد از انفجار به زمين مي خوابد ولي آنقدر از اين تيغها كه بالاي سرش منفجر شده بود در بدنش فرو مي رود كه از شدت درد بر مي گردد د رهمان لحظه اين اتفاق دوباره تكرار مي شود و فقط سر او بخاطر كلاه مصون مي ماند . مي گويد قسمت اين بود كه او زنده بماند اما به هيچ طرف نمي تواند بخوابد و از آن زمان تا به حال در كنجي از خانه كه همچون قفس درست كرده اند بطور ايستاده در حال ذكر خدا و شكر و سپاس است ايشان مي گفت اين جانباز كسي را به حضور نمي پذيرد از اين كه كسي بيايد و دل بسوزاند متنفر است . هيچ اظهارپشيماني كه نمي كند هيچ از اين كه چنين شده و خدا چنين خواسته ناراضي نيست . ايشان مي گفت فقط يك بار به...

(ادامه دارد...)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:32  توسط حق  | 

...آخه من نمي دونستم كه قرار است اينجا هم بيائيم .

از اهواز كه بيرون مي آمديم فكر مي كردم كه سفرم به مناطق تموم شده و تا سال ديگر قسمت نمي شه كه عقده دلم رو وا كنم . براي همين تمام غصه هاي دنيا رو ، روي دلم احساس مي كردم كه سنگيني اون آرزوي مرگ رو برايم به ارمغان داشت .

حالا قدر اين منطقه رو بيشتر مي دونستم .

با آرامش خاصي كه هيجان ديدن اين منطقه رو پشت خود مخفي نموده بود اشك مي ريختم و شكر خدا مي كردم كه توفيق ديدن اين منطقه رو به من داد .

از كنار تانكها و ادوات جنگي منهدم شده كه مي گذشتم نا خود آگاه صداي گريه ام بلند شد . ديگه حال خودم رو نمي فهميدم .

از رفقايم فاصله گرفتم و به تنهايي شعر معروف ، كجائيد اي شهيدان خدايي .... رو زمزمه مي كردم و اشك مي ريختم .

مثل اينكه اصلا توي اين دنيا مادي نبودم . حالتي داشتم كه توصيف شدني نبود .

لحظه اي بود كه فكر مي كردم با شهدا رابطه اي پيدا كردم و وجودشان را حس مي كنم . لحظه اي نو و فرامادي .

اين حالات به خاطر آن بود كه مردان خدا به خاطر خدا در راه خدا بدون هيچ چشم داشتي با اقتدا به شهداي كربلا قدم برمي داشتند و گويا در ركاب اباعبدالله الحسين مي جنگند .

چنين افرادي با چنين تفكر و محوريتي از هر كجا كه گذر مي كردن و يا در آنجا شهيد مي شدن . آنجا را تا ابد متمايز از ديگر ديارها مي كردن و حالت خاصي به آنجا مي بخشيدن .

كساني كه با عشق الهي و مهر ائمه مي رفتند صفاتي داشتند كه همچون جواهرات ناياب ارزشمند بود و در تاريكيهاي اين دنيا همچون چراغي روشنگر راهشان بود . همين طور كه الان همچون چراغي نوراني روشنگر راه و مسير ما هستند و ما را از گمراهي و ظلمت نجات مي دهند . اين صفات ارزشمند هر پير و جوان و هر زن و مردي را جذب مي نمود .

آنها گر چه به ظاهر از پيش ما رفته اند و چيزي جز مزارشان و گفتار ارزشمند و اعمال شايسته شان براي ما نمانده اما ياد و خاطه دلاوريها و رشادتهايشان كه پيروزي مي آفريد تا ابد در ذهن ما زنده و جاويد خواهد بود .

عده اي از شهدا جاويد الاثرند يعني حتي مزاري از خود به جاي نگذاشته اند و خانواده هايشان از آنها بي خبرند .

آنها كه نخواستند جسمشان برگردد و طالب فناي كلي در راه خدا بودند همه را مات و مبهوت افكارشان كرده اند . و فقط مطالعه دست نوشته ها و وصاياي آنها و يا ديدن همرزمان آنها تا حدي پرده از چهره خدائي و فرامادي آنها بر مي دارد . و آنها را به ما مي شناساند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:35  توسط حق  | 

...البته از زماني كه به قصد اين مناطق سفرم رو شروع كردم حال عجيبي داشتم كه برايم تازه بود و هر لحظه با قطرات اشكي زيباتر مي شد .

آنجا با تمام سرزمينهايي كه رفته بودم فرق داشت . اونجا خانواده ام را فراموش كرده بودم آنقدر كه دوست داشتم همانجا ماندگار بشم .

وقتي چشمم به خاكريزها و بعضي آلات جنگي منهدم شده مي افتاد دلم مي لرزيد و لبم خود به خود شروع به زمزمه حسين حسين مي كرد . آرزوي رفتن و شهادت بر قلبم خطور مي كرد و من رو از خود بي خود مي كرد .

اون وقت بود كه بعضي جملات شهدا و نيز جانبازان برايم رنگي تازه  مي گرفت و به عبارتي معنا مي شد .

واقعا رويايي بود وباور نكردني . احساس غرور و بزرگي مي كردم . آخه هميشه دوست داشتم مثل اونا باشم حالا اومده بودم به جايي كه جاي پاي آنها و مقتل آنها بود .

در اولين سفري كه به مناطق جنگي رفته بودم به دلايلي توفيق ديدن هويزه و شلمچه و چند جاي ديگر از من گرفته شده وقتي بر مي گشتيم درست حالي داشتم شبيه به حال برخي از شهداء كه در خاطراتشان بعد از برگشت از عمليات آنهم با سلامتي يادآور مي شدن . اينكه چرا ديگر دوستان من توفيق داشتند و شهيد شدن و من ماندم چرا من لايق اين رحمت الهي نبودم ؟

چرا من .... ؟. چرا من ؟

و صد چراي ديگر كه همچون سوهاني روح انسان رو آزار مي داد .

اون زمان تا ساعتها فكرم مشغول همين پرسشها بود . وگر نه بي صدا و بغضي كه كرده بودم داشت مرا خفه مي كرد آرزو داشتم بميرم ولي با اين حال به منزل برنگردم .

واي اگه ازم بپرسن شلمچه رفتي چي بگم ؟

اگه بگن فكه چه جور بود چي جواب بدم ؟

اگه سئوال كنن طلائيه چه كار كردي چه حرفي دارم كه بزنم ؟ توي همين افكار غرق بودم كه ناگهان خوابم برد . بعد از مدتي كه اتوبوس توقف كرد . خودم رو داخل منطقه عملياتي فتح المبين ديدم . باورم نمي شد . نمي دونستم از  خوشحالي بخندم يا اشك بريزم ...

(ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:53  توسط حق  | 

.... بارها مي نشستم  و فكر مي كردم كه آنها كه بودند ، چه كردند ، براي چه رفتند ، كاش با آنها بودم و كاش با آنها مي رفتم ............

تو همين لحظه يك سوالي قافل گيرم مي كرد كه هميشه جوابي جز سكوت در مقابلش نداشتم و اون سوال اين بود كه واقعا اگر با اونها همسفر بودي ، آيا مي رفتي ؟

آيا مثل اونا فكرمي كردي ؟

راستي مگر چه جور فكر مي كردن ؟

جواب اين سئوال آخر رو از وصايا ونيز از صحبت هايشان تا حدي فهميده بودم و فقط سوال مربوط به خودم رو نمي دونستم و اونهم تا همچون موقعيتي پيش نياد عيار من مشخص نمي شه . فكر اونا اين بود كه بايد جسم و جان آدم فداي دين و مقدساتش بشه ، اين كه همه چيز آدم و حتي عزيزترين چيز او در اين دنيا در راه خدا براي خدا فاني بشه تا اونوقت ارزش پيدا بكنه .

اونا براي دفاع از دين ، وطن و عقيده شان جان خود را در كف اخلاص مي گذاشتن و با رهبري شير مردي به دشمنان خدا و دين و وطنشان مي غريدن .

شهيد همتي مي فرمود چه بكشيم چه كشته بشيم اگر اخلاص داشته باشيم پيروزيم ، اگر براي خدا باشه ارزش داره .

واقعا اين طرز تفكر امثال اين سردار شهيد بود كه دشمن  رو كلافه كرده بود و وادار به عقب نشيني مي كرد . اين سلاح آنها بود كه در مقابلش ، پيشرفته ترين سلاحهاي دشمن ناكارآمد بودن . اين روحيه اخلاص و شهادت طلبي تا ابد مثل و مقابلي ندارد .

هر وقت احساس دلتنگي مي كنم ياد اونا مي افتم. موقعي كه به مشكلي بر مي خورم كه از مقابله با اون عاجز ميشم ياد شهيدان مي افتم و به حالشون غبطه مي خورم .

با خودم ميگم اگه اونها الان بودند با اون معنويت و روح بزرگ از پس اين مشكلات و ناهنجاريها بر مي آمدن . آخه اونا بسيجي بودن يا همچون سرورشان حسين در مقابل مشكلات قيام مي كردن و تا پاي جان مي ايستادن و يا همچون امام حسن مصلحتا صلحي مي كردن كه پايه گذار قيامي حسين باشد . آن وقت با آن صبر و حوصله و متانتشان در برابر سختي ها مي ايستادن و پيروز مي شدن .

اولين بار كه رفتم مناطق جنگي ، اصلا باور نمي كردم كه به جايي پا گذاشتم كه مردان خدا پاي گذاشته بودن . به جايي آمدم كه آنها از جان خود گذشته و با دلاوريها و رشادتهايشان ايستادگي مي كردن در همين لحظه اشكم سرازير شد...

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:42  توسط حق  | 

 

(فتح‌ خرمشهر) مبارك‌ باد بر فرماندهان‌ قدرتمند كه‌ چنين فرماندهان‌ ‌ فداكارای‌ هستند كه‌ ستاره‌ درخشنده‌ پيروزيهای‌ آنان‌ بر تارك‌ تاريخ‌ تا نفخ‌ صور نور افشانی‌ خواهد كرد. و مبارك‌ باد بر ملت‌ عظيم‌الشان‌ ايران‌ اينچنين‌ فرزندان‌ سلحشور و جان‌ بركفی‌ كه‌ نام‌ آنان‌ و كشورشان‌ را جاويدان‌ كردند. و مبارك‌ باد بر اسلام‌ بزرگ‌ اين‌ متابعانی‌ كه‌ در دوجبهه‌ جنگ‌ با دشمن‌ باطنی‌ و دشمنان‌ ظاهری‌ پيروزمندانه‌ و سرافراز امتحان‌ خويش‌ را دادند و برای‌ اسلام‌ سرافرازی‌ آفريدند.

حضرت امام خمينی قدس سره الشريف

صحيفه امام ـ جلد 16 ـ صفحه 258

تصاوير حماسه خرمشهر

 

تصاوير حماسه خرمشهر

 

 تصاوير حماسه خرمشهر

 

تصاوير حماسه خرمشهر

 

تصاوير حماسه خرمشهر

 

تصاوير حماسه خرمشهر

 

تصاوير حماسه خرمشهر

 

تصاوير حماسه خرمشهر

 

تصاوير حماسه خرمشهر

 

تصاوير حماسه خرمشهر

 

تصاوير حماسه خرمشهر

 

تصاوير حماسه خرمشهر

 

تصاوير حماسه خرمشهر

 

عكس ها از سايت آفتاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:28  توسط حق  | 

  همه ماجرا از يادواره شهيد زين الدين شروع شد. حاج حسين کاجي پشت ميکروفون رفت تا خاطراتي از شهدا رو نقل کنه. اما لابه لاي اين خاطرات...:

 

از مادر شهيد معماريان دعوت مي کنم که تشريف بيارن و خودشون تعريف کنن و البته امانتي رو هم با خود بيارن.. يا حسين مظلوم

 

مادر شهيد از تو جمعيت بلند شد، حس کنجکاويم بيشتر شده بود که ايشون کين؟ و امانتي چيه؟ ...

اون شب گذشت و خاطراتش تو ذهن همه باقي موند؛ ولي خيلي دوست داشتم بيشتر در جريان اين ماجرا قرار بگيرم. چند روز بعد اطلاعيه اي تو سطح شهر توجهم رو جلب کرد:

يادواره شهداء تو مسجد المهدي(عج) بلوار امين قم با حضور مادر شهيد معماريان

اسم مسجد و شهيد مطمئنم کرد که اين همون مسجديه که جريان در اون اتفاق افتاده. روزها سپري شده بود و شب جمعه 16 آذر تو مسجد المهدي(عج) بودم.

حالا اين اتفاق تکان دهنده رو از زبان مادر شهيد براتون نقل مي کنم:

 

يا حسين مظلوم


«محرم حدود 20 سال پيش بود که تو يه اتفاق پام ضربه شديدي خورد،
طوريکه قدرت حرکت نداشتم. پام رو آتل بسته بودند. ناراحت بودم که نمي تونستم تو اين ايام کمک کنم. نذر کرده بودم که اگه پام تا روز عاشورا خوب بشه با بقيه دوستام ديگهاي مسجد را بشورم و کمکشون کنم. شب عاشورا رسيده بود و هنوز پام همونطور بود. از مسجد که به خونه رفتم حال خوشي نداشتم. زيارت را خوندم و کلّي دعا کردم. نزديکهاي صبح بود که گفتم يه مقدار بخوابم تا صبح با دوستام به مسجد بِرَم. تو خواب ديدم تو مسجد (المهدي) جمعيت زيادي جمع هستند و منم با دو تا عصا زير بغل رفته بودم. يه دسته عزاداريِ منظم، داشت وارد مسجد مي شد. جلوي دسته، شهيد سعيد آل طه داشت نوحه مي خوند. با خودم گفتم: اين که شهيد شده بود! پس اينجا چيکار مي کنه؟! يه دفعه ديدم پسرم محمد هم کنارش هست. عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اينها رو نگاه مي کردم که ديدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم. بهش گفتم: مامان، چقدر بزرگ شدي! گفت: آره، از موقعي که اومديم اينجا کلّي بزرگ شديم.
ديدم کنارش شهيد آزاديان هم وايساده. آزاديان به من گفت: حاج خانوم! خدا بد نده. محمد برگشت و گفت: مادرم چيزيش نيست. بعد رو کرد به خودم و گفت: مامان! چيه؟ چيزيت شده؟ گفتم: چيزي نيست؛ پاهام يه کم درد مي کرد، با عصا اومدم. محمد گفت: ما چند روز پيش رفتيم کربلا. از ضريح برات يه شال سبز آوردم. مي خواستم زودتر بيام که آزاديان گفت: صبر کن که با هم بريم. بعد تو راه رفته بوديم مرقد امام(ره). گفتيم امروز که روز عاشوراست اول بريم مسجد، زيارت بخونيم بعد بيايم پيش شما. بعد دستهاشو باز کرد وکشيد از سر تا مچ پاهام؛ بعد آتل و باندها رو باز کرد و شال سبز را بست به پام و بعدش هم گفت: از استخونت نيست؛ يه کم به خاطر عضله ات است که اون هم خوب ميشه.

يا حسين مظلوم


از خواب بيدار شدم، ديدم واقعيت داره؛ باندها همه باز شده بودند و شال سبزي به پاهام بسته شده بود. آروم بلند شدم و يواش يواش راه رفتم. من که کف پام را نمي تونستم رو زمين بذارم حالا داشتم بدون عصا راه مي رفتم. رفتم پايين و شروع به کار کردم که ديدم پدر محمد از خواب بيدار شده؛ به من گفت: چرا بلند شدي؟ چيزي نمي تونستم بگم. زبونم بند اومده بود. فقط گفتم: حاجي! محمد اومده بود. اونم اومد پاهام رو که ديد زد زير گريه. بعد بچه ها رو صدا کرد. اونا هم همه گريه شون گرفته بود. اين شال يه بويي داشت که کلّ فضاي خونه رو پر کرده بود. مسجد هم که رفتيم کلّ مسجد پر شده بود از اين بو. رفتم پيش بقيه خانوم ها و گفتم: يادتونه گفته بودم اگه پاهام به زمين برسه صبح ميام. اونا هم منقلب شده بودند. يه خانومي بود که ميگرن داشت. شال رو از دست من گرفت و يه لحظه به سرش بست و بعد هم باز کرد، از اون به بعد ديگه ميگرن اذيتش نکرده. مسجدي ها هم موضوع را فهميده بودند. واقعاً عاشورايي به پا

شده بود.

 

يا حسين مظلوم

بعدها اين جريان به گوش آيت الله العظمي گلپايگاني(ره) رسيد. ايشون هم فرموده بودند: که اينها رو پيش من بياريد. پيش ايشون رفتم ، کنار تختشون نشستم و شال رو بهشون دادم. شال رو روي چشم و قلبشون گذاشتند و گفتند: به جدّم قسم، بوي حسين(ع) رو مي ده. بعد به آقازاده شون فرمودند: اون تربت رو بياريد، مي خوام با هم مقايسه شون کنم. وقتی تربت رو کنار شال گذاشتند، گفتند که این شال و تربت از یک جا اومده. بعد آقا فرمودند: فکر نکنید این یه تربت معمولیه. این تربت از زیر بدن امام حسین(ع) برداشته شده، مال قتلگاه ست، دست به دستِ علما گشته تا به دست ما رسیده. بعد ادامه دادند: شما نیم سانت از این شال رو به ما بدید، من هم به جاش بهتون از این تربت می دهم. بهشون گفتم: آقا بفرماید تمام شال برای خودتان. ایشون فرمودند: اگه قرار بود این شال به من برسه، خدا شما رو انتخاب نمی کرد. خداوند خانواده شهداء رو انتخاب کرد تا مقامشون رو به همه یادآور بشه ... اگر روزی ارزش خون شهدای کربلا از بین رفت، ارزش خون شهدای شما هم از بین می ره. بعد هم نیم سانت از شال بهشون دادم و یه مقدار از اون تربت ازشون گرفتم.»

 

مراسم داشت تموم می شد که یه دفعه دیدم که اون شال، دست یکی از بچه های مسجده و می خواد به کسی نشون بده. بله! تا اینجای ماجرا نقل قول بود،اما من اون شال رو با دست خودم لمس کردم..
این شال بوی خوشی داشت که در عرض چند دقیقه ای که از شیشه درش آوردند، کلّ فضا رو معطر کرد و چه عطری؟! هرگز چنین بوی خوشی رو تا به اون روز استشمام نکرده بودم. بچه های مسجد می گفتند: ما بیست ساله که این شال رو زیارت می کنیم، اما این بو، حتی ذره ای هم تغییر نکرده...

 

و خداوند چنین مقدر کرده بود تا یه جلوه دیگه از کرامات شهداء رو به چشم ببینم.

 

یادی که در دلها هرگز نمی میرد

 

یاد شهیدان است.

 

یاد شهیدان است.

(به نقل از وبلاگ معلم فراري)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:35  توسط حق  | 

با مسئولیت من در تاریخ بنویسید که امروز آغاز سقوط دولت اسرائیل است

(پس از شهادت عماد مغنیه)

خدانگهدارت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:1  توسط حق  | 

كاش فرزندان بيشتري براي فدا كردن در راه مقاومت داشتم.تنها ناراحتي من اين است كه چرا ديگر جواني ندارم تا در راه جهاد و مقاومت تقديم كنم.

اين است مكتب غني و پر بار شيعه كه مردانش به مولايشان حسين (ع) وزنانش به زينب كبري (س) اقتدا مي كنند.يا زينب كبري (س)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:13  توسط حق  | 

شهادت عماد مغنيه سردار سپاه اسلام را به همه مسلمانان تسليت عرض مي نمايم.راهش ادامه دارد در جنت مهمان آقايش حسين (ع) است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 22:49  توسط حق  | 

زنده نگهداشتن یاد شهیدان آن هم دراین عرصه که ارزشها جای خود را به ضدارزشها داده بهترین وخدا پسندانه ترین اعمال است .جنگ هشت ساله دفاع مقدس همه راداغ دار کرد وبه عبارتی اززخم خود بی نصیب نگذاشت.حال با عنایت به این نکته که معمولا خانواده ها همگی دربین اقوام دور یا نزدیک شهیدی دارند اگر هرکس عزم زنده نگه داشتن خلقیات ورفتار نیکوی آن شهید بزرگوار رادر بین فامیل خود داشته باشد.وسعی کند او راالگو قرار دهد میبینیم که گوئی انقلابی درجامعه از لحاظ (حد اقل )زندگی روزمره وحواشی آن رخ خواهد داد.پس چه نیکوست اینکه چنین کار نیکی راشروع کنیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:35  توسط حق  |