...البته از زماني كه به قصد اين مناطق سفرم رو شروع كردم حال عجيبي داشتم كه برايم تازه بود و هر لحظه با قطرات اشكي زيباتر مي شد .
آنجا با تمام سرزمينهايي كه رفته بودم فرق داشت . اونجا خانواده ام را فراموش كرده بودم آنقدر كه دوست داشتم همانجا ماندگار بشم .
وقتي چشمم به خاكريزها و بعضي آلات جنگي منهدم شده مي افتاد دلم مي لرزيد و لبم خود به خود شروع به زمزمه حسين حسين مي كرد . آرزوي رفتن و شهادت بر قلبم خطور مي كرد و من رو از خود بي خود مي كرد .
اون وقت بود كه بعضي جملات شهدا و نيز جانبازان برايم رنگي تازه مي گرفت و به عبارتي معنا مي شد .
واقعا رويايي بود وباور نكردني . احساس غرور و بزرگي مي كردم . آخه هميشه دوست داشتم مثل اونا باشم حالا اومده بودم به جايي كه جاي پاي آنها و مقتل آنها بود .
در اولين سفري كه به مناطق جنگي رفته بودم به دلايلي توفيق ديدن هويزه و شلمچه و چند جاي ديگر از من گرفته شده وقتي بر مي گشتيم درست حالي داشتم شبيه به حال برخي از شهداء كه در خاطراتشان بعد از برگشت از عمليات آنهم با سلامتي يادآور مي شدن . اينكه چرا ديگر دوستان من توفيق داشتند و شهيد شدن و من ماندم چرا من لايق اين رحمت الهي نبودم ؟
چرا من .... ؟. چرا من ؟
و صد چراي ديگر كه همچون سوهاني روح انسان رو آزار مي داد .
اون زمان تا ساعتها فكرم مشغول همين پرسشها بود . وگر نه بي صدا و بغضي كه كرده بودم داشت مرا خفه مي كرد آرزو داشتم بميرم ولي با اين حال به منزل برنگردم .
واي اگه ازم بپرسن شلمچه رفتي چي بگم ؟
اگه بگن فكه چه جور بود چي جواب بدم ؟
اگه سئوال كنن طلائيه چه كار كردي چه حرفي دارم كه بزنم ؟ توي همين افكار غرق بودم كه ناگهان خوابم برد . بعد از مدتي كه اتوبوس توقف كرد . خودم رو داخل منطقه عملياتي فتح المبين ديدم . باورم نمي شد . نمي دونستم از خوشحالي بخندم يا اشك بريزم ...
(ادامه دارد)